من نیکولو ماکیاولی‌ام. در سال ۱۴۶۹، در فلورانس به دنیا آمدم. شهری که همیشه برایم خاص بود. پدرم وکیل و اهل کتاب و مطالعه بود. از همان کودکی در محیطی بزرگ شدم که حرف زدن درباره‌ی سیاست، حکومت و قدرت بخشی طبیعی از زندگی‌مان بود. خانواده‌مان گرایش جمهوری‌خواهانه داشت و این باور که مردم باید سرنوشت‌شان را خودشان تعیین کنند، کم‌کم در من شکل گرفت.

ایتالیای آن زمان پر از تنش و آشوب بود. جنگ، توطئه و بی‌ثباتی همه‌جا دیده می‌شد. وقتی بیست‌ونه سالم شد، وارد خدمت جمهوری فلورانس شدم. در نقش دیپلمات و کارمند دولت، به مأموریت‌های مختلفی رفتم و با چهره‌های قدرتمندی مثل پادشاهان، امپراتورها و پاپ‌ها از نزدیک ملاقات کردم. از بین همه‌ی آن‌ها، چزاره بورجیا بیشترین تأثیر را روی من گذاشت. کسی که به من نشان داد قدرت در عمل چطور کار می‌کند

اما این دوران زیاد طول نکشید. در سال ۱۵۱۲، وقتی خاندان مدیچی دوباره به قدرت برگشت، اوضاع تغییر کرد. به اتهام شرکت در توطئه‌ای علیه آن‌ها دستگیر شدم، شکنجه‌ام کردند و بعد هم به تبعید فرستاده شدم. من، که زمانی بخشی از تصمیم‌گیری‌های سیاسی شهر بودم، ناگهان از همه‌چیز کنار گذاشته شدم.

در دوران تبعید بود که " شهریار " را نوشتم. کتابی که فقط یک متن نظری درباره‌ی سیاست نبود، بلکه حاصل تجربه‌ها و شکست‌های شخصی‌ام هم بود. می‌دانم خیلی‌ها بعد از خواندنش من را قضاوت کردند و به بی‌رحمی متهمم کردند، اما من فقط چیزهایی را نوشتم که با چشم خودم دیده و از نزدیک لمس کرده بودم. هدفم این بود که مدیچی‌ها را متقاعد کنم هنوز می‌توانم برایشان مفید باشم، ولی نه‌تنها کمکی نکرد، بلکه فاصله‌ام با مردم هم بیشتر شد.

در سال‌های بعد، بیشتر وقت‌ام را صرف نوشتن و مطالعه کردم. کتاب‌هایی مثل گفتارها و تاریخ فلورانس نوشتم و حتی چند نمایشنامه که بازتاب زندگی و زمانه‌ام بودند. اما با وجود همه‌ی این کارها، هیچ‌وقت اجازه نداشتم به سیاست برگردم.

در سال ۱۵۲۷، در پنجاه‌وهشت‌سالگی، در فلورانس از دنیا رفتم. شهری که همیشه به آن وابسته بودم. با حسی تلخ از این‌که مردمی که برایشان زندگی کرده بودم، در نهایت مرا کنار گذاشتند. اما نوشته‌هایم ماند. بعضی مرا بدبین دانستند، بعضی دیگر گفتند فقط واقعیت را همان‌طور که هست بیان کرده‌ام.

دیگر آثار نیکولو ماکیاولی: